هوا!

  

  مي گن يه جووني رفت پيش سقراط و ازاو خواست كه بهش فلسفه ياد يده . يه حوضي اون نزديكي بود . سقراط ازش خواست كه سرشو داخل آب بكنه . بعد گردنشو گرفتو داخل آب نگه داشت . وقتي ديگه اون جوان داشت خفه مي شد و دست هاشو به نشونه تقلا تكون مي داد ، سقراط گردنشو رها كرد . علت كار سقراطو ازش پرسيد . سقراط در جوابش سوال كرد: " در اون لحظات با تمام وجود چه چيزي رو طلب مي كردي ؟" اون جوون پاسخ داد : " فقط هوا " سقراط گفت : " برو و فكر كن ! اگه به مرحله اي رسيدي كه فلسفه را نيز جنين با تمام وجود خويش طلب كردي بيا تا آن را به تو بياموزم !"

   بد نيست يه كم فكر كنيم ببينيم اصلا تو تمام زندگيمون چيزي بوده كه اينقدر اونو بخوايم ؟!

/ 9 نظر / 21 بازدید
اژدهای غمگین

سلام. وبلاگ داستانهای تخیلی من و اژدها آپدیت شد. سری هم به ما بزن

طوطيا

بودنش که بوده، ولی بعدش باید فکر ککنیم ببینیم آیا اون چیز ارزش اون همه خواستن رو داشت؟ نمی دونم، شایدم قبلش باید فکر کنیم!

امير

بخاطر همينه که پای استدلاليان چوبين بود

من ِ دروغين!

سقراطم عجب توقعاتی داره! ... نمی دونم شايد واقعا بايد يه چيزی رو اينقدر بخوايم تا بهش برسيم! ...

احمد

فقط يک نفر قابل چنين خواستنيه... وبلاگ جالبی دارين.خوشحال ميشم به کلبه ما هم سری بزنيد.

شهروند مريم

آره بوده اما فقط يه بار....

ریحانه

سلام هدفت از تغيير قالب وبلاگ و بازگشت به گذشته چی بود ؟

هانيه

بوده.بعضی وقتها هم اشتباه بوده. ولی اگه به ما هم با اين شرط درس ميدادن درصد بالايی از دانسته های امروزمو نداشتم!