برای محدثه !
من ساده ام و معصوم
و الفبای عشقم
محدود به چند حرف ساده است
تا با آن ها
بتوانم بگویم
" دوستت دارم "
همین !
بینهایت!
اینقدر سرم شلوغ بود که متوجه بودنش نشدم . با عجله داشتم از پله ها می رفتم بالا. دستم پراز پوشه و کاغذ بودکه با صداش به خودم اومدم .داشتم از خجالت آب می شدم .گفتم " سلام استاد. شرمنده! من اصلاً متوجه نشدم "پرسید کارم به کجا رسیده . منم شروع کردم به توضیح دادن .البته این وسطا یه ذره ناله هم کردم که"استادخیلی سخته ، وقت نمی شه و ..."
- یه سؤال ازت دارم ! اگه بینهایت به چند قسمت تقسیم بشه، حاصلش چی می شه؟
با خودم فکر کردم" من دارم ناله می کنم که وقت ندارم اون وقت ..."
گفتم : "خوب هر جزء بینهایت هم خودش بینهایته "
گفت : " توی این عالم خدا بینهایت مطلقه . هر جزء بینهایت هم که خودش بینهایته. این یعنی اینکه قراره هرکدوم از ما هم بینهایت باشیم . قرار نیست کم بیاریم و جا بزنیم"
راستش کلی شرمنده شدم .بسه دیگه بابا اینقدر غر می زنی!
من و تحمل دوری؟!
دلم براش تنگ شده بود .
کلید انداختم رفتم تو . در رو که باز کردم . اون روبرو یه تابلویی بود که مال یکی از بهترین روزهای زندگیمه ." برای تو !"
گردو خاک روشو با یه دستمال پاک کردم . درسته که از اون موقع نزدیکه سه سال می گذره ولی اینقدر بهم نزدیکه که ...
باورم نمی شد که اینجا اینقدر خاطره های قشنگ قشنگ داشته باشم .
تصمیم گرفتم همه جا رو تمیز کنم ، آب و جارو کنم ، گردو خاکا رو پاک کنم ... تصمیم گرفتم دوباره از اول شروع کنم .
برای تو !
تو را نمي دانم اما ،
اولين نگاه من به تو ،
نه از سر مهر بود و نه در زير مهتاب .
ولي روزگاربارها و بارها
نگاه ما را درهم آميخت
تا به تو بيانديشم .
و اين بار
ازسر انديشه و عشق تو را نگريستم
...
و من هنوز نمي دانم
كه ابتدا انديشيدم و سپس عاشق شدم
يا در پي عشق به فكر فرو رفتم .
حالا تو !
از خودم خط کشیده ام تا تو
قطره: من ، رود : راه، دریا: تو
دستهایم دو جاده از خاکند
از زمین با دعا به بالا ، تو
از تو دورم که اندکم ،اما
با تو بسیار می شوم ، با تو
من، کلافی همیشه سر در گم
پاسخ این همه معما، تو
رو به هر سو که می کنم هستی
بین هر ازدحام، تنها تو
هر چه بیراهه رفته ، برگشتم
از «همیشه خودم» به «حالا تو»
نام تو بر دل و لبم جاری
ذکر من لا اله الا تو
* فریبا یوسفی (http://www.louh.com)
هوا!
مي گن يه جووني رفت پيش سقراط و ازاو خواست كه بهش فلسفه ياد يده . يه حوضي اون نزديكي بود . سقراط ازش خواست كه سرشو داخل آب بكنه . بعد گردنشو گرفتو داخل آب نگه داشت . وقتي ديگه اون جوان داشت خفه مي شد و دست هاشو به نشونه تقلا تكون مي داد ، سقراط گردنشو رها كرد . علت كار سقراطو ازش پرسيد . سقراط در جوابش سوال كرد: " در اون لحظات با تمام وجود چه چيزي رو طلب مي كردي ؟" اون جوون پاسخ داد : " فقط هوا " سقراط گفت : " برو و فكر كن ! اگه به مرحله اي رسيدي كه فلسفه را نيز جنين با تمام وجود خويش طلب كردي بيا تا آن را به تو بياموزم !"
بد نيست يه كم فكر كنيم ببينيم اصلا تو تمام زندگيمون چيزي بوده كه اينقدر اونو بخوايم ؟!
من و سکوت و صبوری ؟ من و تحمل دوری ؟
چند روزه كه همين طور توي مغزم زنگ مي زنه ، اتفاقاتي كه خيلي ازشون دورشدم ولي هنوز اينقدر پررنگ هستند كه فكر كردن بهشون نصف بيشتر انرژيمو مي گيره . اتفاقاتي كه رخ دادنش تقصير من نبوده ! شايدم بوده ! بوده ؟ نبوده؟ مشكل همين جاست . اينكه نمي دونم تقصير من بوده يا نه؟ حسم شبيه آدميه كه احساس مي كنه قسمتي از بهترين لحظات زندگيشو صرف جر و بحث كردن و فكر كردن به چيزهايي كرده كه هر چي دنبالشون دويده ، اون چيزها بيشتر ازش دور شدن ! مي دونيين حسم الان شبيه به " غزل " توي سريال " راه بي پايان " ه ، يا شايدم شبيه به " منصور ". (حتي اينم نمي دونم !) گاهي اوقات فكر مي كنم چه جرأتي مي خواد گفتن اين جمله كه "خدايا ! راضيم به رضاي تو" . جمله اي كه حتي سعيد از كرخه تا راين و مهندس شفيعي به نام پدر هم جرأت تكرارشو ندارن .كاش مي رسيدم به اون رضايتي كه توي چهره حاج كاظم يا سردار راشد موج مي زد .نمي دونم چرا دارم اينا رو اينجا مي نويسم ولي به قول كارگردانمون: " دلم گرفته است ! نمي دانم از هواي ابري – خاكستري اينجاست و يامن حال خسته و دلتنگي دارم "
کابل برگردون!
تلفن خونه ی ما به قول بعضی ها مثل تلفن وزارتخونه زنگ می زنه . گاهی اوقات عمق فاجعه به اندازه ایه که آقای وزیر! مجبوره علاوه برتلفن های خونه ، همزمان، با تلفن همراهش هم صحبت کنه!
چند روز پیش تلفن از صبح تا عصر هیچ زنگی نخورد . معلوم شد که از صبح کابل برگردون بوده و به خاطر همین همه ی تلفن های منطقه قطع بوده !
خیلی وقتها برای ماها هم پیش میاد که توی دلامون کابل برگردونه. خیلی وقتها اینقدر مشغول چیزهای دورو برمون می شیم که دیگه موقع اذان ، تعداد ضربان قلبمون زیاد نمی شه ، یادمون می ره که یه کسی هست که همش داره نگاهمون می کنه، که مواظبمونه ، که هست !( واقعاً گاهی یادمون می ره که هست ! ). گاهی اینقدر دنیا و آدم های توش مسحورمون می کنه که خودمون کابلو قطع می کنیم بدون اینکه متوجه باشیم . تازه یه مدت هم طول می کشه تا بفهمیم کابل بر گردونه و برای درست کردنش اقدام کنیم .
شاید باید توی لحظه لحظه زندگیمون این فراز "امین الله " رو تکرار کنیم که :
اللهم فاجعل نفسی مطمئنةً بقدرک ، راضیةً بقضائک ... مشغولةً عن الدنیا بحمدک و ثنائک
هر که ترسد زملال انده عشقش نه حلال!
...آماده باشید که وقت رفتن است .
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ... و این هر دو ، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
...صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد... خدایا ! چگونه ممکن است که تو باب رحمت خاص خود را تنها برای آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند و دیگران را از این سفر محروم کرده باشی ؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره زمین است . هیهات ما ذلک الظن بک – ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای درآن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد ...
الرحیل الرحیل !
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است ، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند .
*سید شهیدان اهل قلم !
به ياد شهرام جزايری!
و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیه ی این کلمه عقاید متفاوت است ؛ زمره ای کتابت آن با " صاد" کرده و ریشه ی آن را خلوص دانسته اندو حجت ایشان اینکه مأمور مختلس را ارادت و اخلاص چنان است که کیسه ی خویش را از خزانه ی دیوان فرق ننهد و جدایی در میانه نبیند . چنان که شاعر فرماید :
خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد
ز جیب خویش منه فرق،جیب دولت را
ببر زکیسه ی دیوان و قصر و کاخ بساز
به خویش راه مده خواری و مذلت را
گروهی دیگر اختلاس را از اختلال حواس گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته اند.
زاختلال حواس است اختلاس،ای دوست
که هوشیار بدین کار تن نخواهد داد
جنون محض بود ، ورنه مرد روشن رای
تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد
خواجه علی طفیلی در رساله ی " مصباح المتخلسین" اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.
در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را
عاقبت بهر یکی دانه به دام اندازند
صید کن شیر صفت،نیم بخور،نیم ببخش
تا به هرجا که روی بر تو سلام اندازند
و بر مختلس است که در امر اختلاس ، همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقیت آن به نام خویش و پیوند به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شاد کامی به سر آورد که گفته اند :
تو دزدی می کن و در کیسه انداز
که دزدان راست در این ره سرودی
اگر دزدی نباشد در ادارات
در استخدام دولت ،نیست سودی
*فریدون توللی
